تبليغاتX
سلام

آخرین پله آسمان

 

سال‌ها پیش از این
زیر یك سنگ
در گوشه‌ای از زمین
من فقط یك كمی خاك بودم
همین.

****
یك كمی خاك
كه دعایش
دیدن آخرین پله آسمان بود
آرزویش همیشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
یك شب آخر دعایش اثر كرد
یك فرشته تمام زمین را خبر كرد
و خدا تكه‌ای خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد


****

راستی
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

 

تاسیس:                                          1344

نوع:                                   سراسری (دولتی)

رییس دانشکده :           آقای دکتر عبدالله نجاتی

معاون آموزشی :           آقای مهندس نعمتی

معاون دانشجویی:         آقای مهندس بادامی

مکان:                                تهران، میدان ونک ، خیابان برزیل

 

 

حتما ادامه مطلب راکلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

خوندنش خالی از لطف نیست.

 

دوستان،بهشت و دوزخ

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو حیوانش پیش رفت.

پیاده‌روی طولانی را طی کردند. آفتاب تندبود و آنها عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:
- «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان:
- «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:
- «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
- واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت:
- روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت:
- میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:
- هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید اینجا بیایید.
مسافر پرسید:
- فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:
-باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

نقل از كتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو كوئیلو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

قبل از ازدواج

 

 مرد: آره، ديگه نمي‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

 زن: مي‌‌خواهى من از پيشت برم؟

 مرد: نه! فکرش را هم نکن

 زن: منو دوست داري؟

 مرد: البته!

 زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟

 مرد: نه! چرا چنين سوالى مي‌‌کني؟

زن: منو مسافرت مي‌‌بري؟

 مرد: مرتب!

زن: آيا منو مي‌‌زني؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!

 زن: مي‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

شیطان اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما


حل می شود آرام آرام


بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم


و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

عشق خاکی ارزش هیچی نداره

                       کسی که عاشق کس هیچکی نداره

عشق واقعی  روی خاک نمی شه پیدا 

                      مرد آواره می خواد با قلب شیدا   

 

                                                               (رضا صادقی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط مجید  |